گفتگو با خانم داور

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

گفتگو با خانم داور

پست من طرف mohsen في السبت أبريل 19, 2008 7:20 am

ميترا داور متولد 1344 در شهرستان فیروزکوه است. از سال 1372 فعاليت ادبي خود را در مطبوعات آغاز كرد. اولين مجوعه داستان او به نام «بالاي سياهي آهوست» در سال 1374 توسط انتشارات روشنگران به چاپ رسيد كه جزو صد و بيست مجموعه داستان برگزيده‌ي ارشاد در بيست سال داستان نويسي بعد از انقلاب معرفي گرديد. دو مجموعه «دل بالش» و «خوب شد به دنيا آمدي» در سال 77 و 78 از او به چاپ رسيد و هم اكنون مجموعه داستان «صندلي كنار ميز»…
ـ مجموعه داستان جديدتان "ًصندلي كنار ميز"ً است، چرا صندلي كنار ميز؟
خب، در محيط كار، هميشه يك صندلي كنار ميز هست كه من آن صندلي را خيلي حس مي‌كنم و بعد خيلي ها مي‌آيند روي آن مي نشينند و با آدم حرف مي زنند... بعضي وقت ها دوست دارم كسي بيايد بنشيند و حرف بزند كه نيست. من در تخليم آن صندلي را ساخته ام.
ـ روي صندلي مرد قد بلندي نشسته است كه فقط زن او را مي بيند، چرا ما هنوز در داستان‌هاي‌مان يا در تخيلمان براي يافتن امنيت دنبال مرد بلند بالاي افسانه اي مي گرديم؟
فكر نمي كنم اين مرد خصوصيت افسانه اي داشته باشد ، نه سوار بر اسب است و نه از درشكه خبري هست… به هر حال خودش آمد نشست و من فقط نوشتمش.
ـ تا چه حد احساس نزديكي به شخصيت هاي داستاني تان داريد؟
وقتي دارم مي نويسم ، خود آن ها هستم . ولي وقتي تمام مي شود دور مي شوم ، احساس مي كنم كه يك نفر ديگر اين داستان ها را نوشته ، به خصوص بعد از چاپ.
ـ شما جزو معدود نويسندگاني هستيد كه در ادبيات كارگري هم كار مي كنيد.
گاهي، به عنوان يك نويسنده از محيطي كه در آن زندگي مي‌كنم مي‌نويسم. هم در محيط اداري هم در محيط كارگري كار كرده‌ام و خواه ناخواه بخشي از آن، در داستان هايم آمده است. منتها چون در اين زمينه كار نشده است بيش تر خودش را نشان مي دهد.
ـ در يك دسته از داستان هاي تان مثل "كليد" رابطه علت و معلولي يا محور داستان مشخص نيست و براي ورود و درك داستان كليدي به خواننده داده نمي‌شود.
در داستان كليد اين رابطه علت ومعلولي هست منتها در لايه هاي زيرين آن. البته گاهي پيش آمده كه چيزهايي در ذهن خودم هم بي جواب مي ماند، مثلا در داستان "شيطان". داستان شيطان را ضمير ناخوداگاهم نوشت،‌ و اگر بخواهم روابط علت و معلولي را در آن پيدا كنم، نمي توانم. ولي در داستان كليد اين رابطه علت و معلولي وجود دارد.
ـ در داستان تيغ هم رابطه علت و معلولي رعايت نشده.
به نظرم حتما نبايد رابطه علت و معلولي رعايت شود ، نويسنده بعد از يادگيري قوانين بازي مي تواند قوانين را برهم بزند. مهم اين است كه ماجرا خوب اجرا شود و خواننده را تا آخر بازي ببرد. اگر بخواهيم يك اثر را بررسي كنيم ، گمانم از همه ابعاد بايد به آن نگاه كنيم: جامعه شناسي، روان شناسي، اقتصادي و ادبي كه البته اصلش ادبي است… رابطه علت و معلولي اصل قضيه نيست.
- هريك از ابعادي را كه شما گفتيد به تنهايي تخصص ويژه اي مي طلبد اما ما در وهله ي اول از داستان لذت مي خواهيم.
داستان به شكلي واقعيت را بيان مي‌كند. در داستان مسخ شما لذت مي‌بريد؟ تحسين مي كنيد ولي اعصابتان خرد مي شود . اما جزو درخشان ترين ره آوردهاي ادبي جهان مي شود . چون درد انسان امروزي را به زيباترين شكل بيان مي كند.
ممكن است بعضي از داستان ها خوب اجرا نشده باشد ، بعد از چاپ بعضي از منتقدان پيشنهاد كردند كه بيش تر در حيطه‌ي رئاليستي بنويسم، چون اين داستان ها را موفق تر مي دانستند. بعضي ها هم كارهايي مثل كليد و شيطان و شيشه را موفق مي دانستند. جاهايي مثل داستان كليد، داستان خودش نوشته مي شود و يا داستان ابو طفيل در مجموعه‌ي "خوب شد به دنيا آمدي". شما در داستان "ابوطفيل" هم رابطه علت و معلولي را به شكل متعارف نمي بينيد، اما داستاني است كه من فكر مي كنم هيچ بار ديگر نتوانم آن را بنويسم .
اخيرا در يك لحظه كه از ماجرايي خيلي ناراحت بودم داستاني در يك صفحه نوشتم كه اصلا با منطق متعارف جور در نمي آيد و لي چون خيلي حسي است، خودم دوستش دارم. در ضمن به نوعي هنر را وسيله‌ي تنازع بقا مي دانم. همچنانكه اولين آواز ها همزمان با كار كردن آغاز شد و با ريتم هر كاري همان نوع آواز به وجود امد، تا كار راحت تر انجام شود . گمانم هر نويسنده اي مي تواند با نوع زندگي و كارش نوشته هايش را تنظيم كند.
داستان تيغ داستاني بود كه كه خيلي از زن ها با آن ارتباط برقرار كردند. زن درمقام همسر و يا مادر در هر دو حالت شيره جانش را مي دهد. آقايي اين داستان را خواند و گفت كسي به شما پول داده كه اين داستان را بنويسيد؟ اين داستان را توهين به مردها مي دانست و دقيقا خانم همين فرد مي گفت زن ايراني همين سرنوشت را دارد . شكل اوليه اين داستان در مجله نافه چاپ شد و بعد تغييرش دادم. كه بعد از تغيير، نظرات در مورد بهتر شدن و يا بدتر شدن آن مطرح شد. و اين خلاء‌ را احساس كردم كه واقعا قبل از چاپ بايد منتقد حرفه اي داشته باشيم؛ بتوانيم راحت كارها را بدهيم بخواند.
ـ در اين مجموعه دو دسته داستان داريد: داستان هاي رئاليستي و داستان هاي ذهني و سوررئاليستي، ‌چطور با اين كنتراست شديد كار مي كنيد؟
اين كنتراست در محيط هم هست. در جايي با وسايل قرون وسطايي كار مي كنيم و در همان جا تكنولوژي مدرن هم وارد مي كنيم. اين تضادها را با چه منطقي توجيه مي كنيم ؟ اما وجود دارد . من دقيقا نويسنده همين محيط پر تضاد هستم و اگر جز اين بنويسم بايد تعجب كنيد . من حداقل روزي ده ساعت در جامعه هستم و آن ده ساعت مي طلبد كه در حيطه ي رئال بنويسم. ولي اثرات ناهنجاري ها در ذهنم مرا وادار ميكند كه شيوه‌ي بيان آن ها را پيدا كنم.
ـ با وجود دو دستگي داستان ها ولي درون مايه آنها انعكاس تنهايي زنان و نگرش بدبينانه به زندگي است.
ببينيد داستان" روده سگ" تنهايي محض يك مرد است ، مردي كه زنش خيلي راحت بيرونش مي كند و فاجعه‌اي روي مي دهد كه نمي دانم تا چه حد موفق شدم آن را بسازم. يا در"نان و ترياك" تنهايي شديد مرد است. در كل موافق با اين تقسيم بندي نيستم، چون خودم هم كار مي كنم مي بينم كه مردها از نظر اجتماعي به مراتب تنهاترند. نمي خواهم شعار بدهم اين را حس مي كنم و اجحاف هايي هم كه به زن ها مي شود اصلاً قابل گذشت نيست. و متاسفانه تجاوزها و كشتارها كه مدام در روزنامه ها مي خوانيم . همه ي آدم ها چه زن و چه مرد آخر شب كه با خودشان تنها مي شنود اين تنهايي را حس مي كنند، حتا مردها شايد به مراتب بيش‌تر، چون زن ها بروز مي‌دهند و مردها با سكوت اين تنهايي را تجربه مي كنند و خيلي با تنهايي خودشان تنهاترند…
ـ در مجموع داستان هايتان تلخ هستند و يك نگرش منفي بر آنها حاكم است، چرا؟
اين تلخي را خودم هم مي بينم و اصلا دوست ندارم (گاهي دخترم ميگويد: ‌مامان يك داستان بنويس كه خيلي شاد باشد، و خيلي خوب همه چيز پيش برود. مي گويم خب خودت بنويس من كه نتوانستم.) چرايش را نمي دانم ، شايد بازتاب مسايل اجتماعي و زندگي باشد.
خودم هم دوست ندارم اين قدر تلخ بنويسم ، ‌دوست دارم بنشينم مثل مارسل پروست ،‌ پيلي هاي دامن يك دختر در كنار دريا را بنويسم و يا اين قدر فرصت داشته باشم كه بتوانم ضمير ناخوداگاهم را لايه لايه كشف كنم. ما با توجه به اين كه مردم پرماجرايي هستيم اگر بخواهيم ضمير ناخوداگاهمان را لايه لايه كشف كنيم احتمالا به كشف معادني در وجودمان مي رسيم كه هيچ نويسنده‌ي غربي نمي تواند به گرد ما برسد همچنان كه مولوي و حافظ قبلا اين موضوع را به اثبات رسانده اند.
تاثير محيط كارتان نيست؟
جامعه در مجموع به سمت خشونت پيش مي‌رود. از محيط هنري گرفته تا محيط هاي كاري و اداري تا خانواده. كمتر بين مردم كلمات محبت آميز به كار مي رود . شايد از خستگي است… ببينيد من و همسرم هر دو درس خوانده هستيم، ولي بايد صبح تا شب كار كنيم، آن هم براي نگهداري يك زندگي خيلي متوسط. همين است كه ديگر نمي توانيم بنشينيم و درباره پيلي هاي دامن يك دختر در كنار دريا بنويسيم. آن وقت است كه داستان "شيشه" و يا "صندلي ها كف مي زنند" نوشته مي شود . در "صندلي ها كف مي زنند" خشونت در محيط ادبي است.
ـ دوست داريد در يك محيط ادبي كار كنيد؟
بستگي دارد مديرم كي باشد… كار در محيط ادبي را تجربه نكرده‌ام و لي اگر قانون ساعت كار براي زنها تعديل بشود خيلي خوب است . نُه ساعت كار بيرون براي زني كه تازه پنج غروب بايد برود تو آشپزخانه كتلت درست كند خيلي زياد است.
- اين نوع نگاه در داستانهايتان تبديل به سبك شده است.
بله، ‌فكر مي كنم سمت و سوي اصلي نوشته هايم مشخص شده است. "بالاي سياهي آهوست" را كه داشتم مي نوشتم سعي مي كردم در چهارچوب اصول داستان نويسي بنويسم، ‌ولي مجموعه دل بالش را خيلي رها نوشتم.‌ حتا حاضر نشدم ويراستاري بشود چون فكر مي‌كردم مثلاً يك كلمه در ذهن آدم يك بازتابي دارد كه ممكن است كلمه‌ي ديگر نداشته باشد. سعي كردم به مرور زمان تجربه كسب كنم . نمي دانم تا چه حد موفق شده ام. در مجموعه‌ي "صندلي كنار ميز"فكر مي كنم از نظر زباني به يك انتخاب رسيدم. آن زباني را كه خودم مي خواستم در اين مجموعه پيدا كردم.
- با توجه به اينكه معمولاً از منظر راوي اول شخص مي نوسيد، در معرض نقد و بررسي شخصيتي قرار نمي گيريد؟
برايم زياد مهم نيست، گاهي پيش مي آيد كه پدرم مي گويد با اول شخص ممكن است خواننده ها فكر كنند كه خودت هستي يا فكر نمي كني ارائه شخصيت‌هاي پريشان از نظر اجتماعي برايت بد باشد؟ البته شايد درست بگويد، اما خيلي از داستان ها با سوم شخص جواب نمي دهد ، مثلا در داستان "كليد" چطور مي توانستم از منظر داناي كل آن لحظات دروني را بنويسم.
ـ در داستان صندلي كنار ميز خودتان هم همان كار را داشتيد و به آن تنهايي رسيده بوديد؟
بله. منتها ممكن است شما چند سال كاري را انجام بدهيد، و در يك لحظه يك اتفاق در ذهنتتان بيفتد و تمام بشود. داستان نويس به قول آقاي گلشيري همان يك پيچ را مي نويسد و لي آن پيچ تمام زندگي من نيست.
ـ پيچي كه باعث شد داستان كليد را بنويسد چه بود؟
يك بار داشتم در ورودي را باز مي كردم كليدم تو قفل شكست، بعد ديدم همسايه روبه رويي مان با يك كيسه كليد آمد بيرون. گفت كه قبلا مستاجر بوده و هرجا مي رفته يك دسته كليد را نگه مي داشته. اتفاقا با يكي از كليدها در را باز كرد و ما يك قاليچه داشتيم كه دست باف بود و من خيلي دوستش داشتم . بعد از اينگه آن كيسه كليد را ديدم هميشه نگران آن قاليچه بودم. جرقه داستان اين بود و بعد، بعد اجتماعي پيدا كرد و جريان كليد سازي در تخيلم بود.
ـ براي نوشتن داستان خودسانسوري هم مي كنيد؟
نه. معمولا راحت مي نويسم ، يا اگر هم خودسانسوري مي كنم ، اين قدر با آن يكي شده ام كه حسش نمي كنم.
ـ‌ بعد از چاپ چهار مجموعه داستان وقتش نيست به سراغ نوشتن رمان برويد ؟
طرح چند تا رمان را نوشته ام ، ولي از نظر ساختاري اطمينان ندارم كه بتوانم از عهده اش بربيايم . فكر مي كنم احتياج به آموزش دارم. در زمينه داستان كوتاه مي توانم گليم خودم را از آب بيرون بكشم، ولي در رمان به آن شهامت نرسيده‌ام. گاهي مطالبي دارم كه چارچوب رمان را مي طلبد. متاسفانه در زمينه آموزش رمان خيلي ضعيف هستيم . همچنان كه موسسات غيرانتفاعي و دانشگاهي هست و فعاليت مي كنند . چرا اين اتفاق در زمينه‌ي ادبيات نمي افتد؟ موسسه اي كه افراد را براي نوشتن تربيت كند . اگر موسسه دولتي باشد ، با امكانات دولتي چه بهتر. گاه نويسنده اين همه كاغذ سياه مي كند كه اگر يك منتقد خوب قبل از چاپ روي كار نظر بدهد طبعا وضعيت بهتر خواهد شد . رمان هايي كه وقتي مي خوانيم مي بينيم كه اگر يك زبان شناس و يا يك منتقد خوب كار را خوانده بود ممكن بود رمان درجه يك بشود اما درجه سه مي‌ماند. رماني كه گاه ايده‌ي خوبي پشت آن هست ولي اگر از نظر ادبي بخواهيم آن را بررسي كنيم مي بينيم يك گزارش است و يا گاهي مي بينيم كه نسخه چندم يك كار خارجي است. مثل لباس هاي كهنه‌يي كه مي آورند و مي فروشند و خيلي ها هم مي خرند ممكن است مدل زيبايي هم داشته باشد اما… انديشمندان غرب مي آيند روي نوشته هاي مولوي و خيام و زرتشت مطالعه مي‌كنند، وقتي مي رسند به تمدن شرق ، ذره ذره آن را مي بلعند ، بعد ما يك دفعه پست مدرن مي شويم بدون اين كه بدانيم پيش زمينه هر مكتب ادبي چي هست ، شايد براي همين احمد شاملو اسطوره مي شود چون از همين زبان و همين جامعه بيرون مي آيد … در هرحال ما در زمينه نقد علمي هم خيلي ضعيف هستيم.
ـ خودتان هم گاهي نقد نوشته ايد.
گاهي. من نقدي براي خانم گلي ترقي نوشتم كه بعد از چاپ ديدم خيلي تغيير كرده است . جاهايي را كه ايراد گرفته بودم اين قدر پس و پيش كرده بودند كه خودم هم گيج شدم. ما ظاهرا سياه و سفيد شده ايم. اگر قرار است بگوييم كاري خوب است دست جمعي مي‌گوييم خوب است و اگر قرار است كاري بد بشود يكي صاحب نظر نشخيص داده مي شود، شروع مي كند به ايراد گرفتن و بعد بقيه هم مي گويند بد است… البته من منتقد نيستم و در اين حيطه هم نبايد وارد شوم ولي گاهي براي سرگرمي اين كار را تجربه مي كنم. هر كاري تخصص خاص خودش را دارد و طبعا بايد به روز باشد . منتقديني كه ده سال پيش نظرات خوبي ارائه مي دادند. اگر الان هم با همان علم بخواهند نظر بدهند به نويسنده بي احترامي كرده اند.
ـ‌ در موردكارهاي خودتان نقدهاي خوبي نوشته شده است.
بله چند نفري كار كرده اند . خانم رويا تفتي كه شاعر هم هست . خانم بهناز علي پور كه سه مجموعه را باهم نقد و بررسي كرده ، خانم فريبا صديقيم و…
ـ زبان در داستان هايتان چه نقشي دارد فكر مي كنيد از مجموعه اول تا صندلي كنار ميز چه قدر تغيير كرده است؟
زبان طبعا يك عنصر داستاني است و بايد جهت انتقال مفاهيم از آن استفاده كرد . در "بالاي سياهي آهوست" گمانم زبانم كمابيش ترجمه اي و يك دست بود . فكر مي كنم در مجموعه صندلي كنار ميز توانستم زبان و لحن را در خدمت شخصيت سازي داستان پيش ببرم.
ـ شما از نويسندگان پركاري هستيد كه داستان هاي تان فضاهاي متفاوت از هم دارند با شخصيت‌هاي متنوع، سوژه هايتان را از كجا پيدا مي كنيد؟
از اطرافم. گاهي فكر مي كنم مثل اكسيژن هوا موضوع براي نوشتن در اطراف مان پراكنده است، همه چيز زود در ذهنم شكل داستاني مي گيرد.
ـ تا چه حد مطالب تان را باز نويسي مي كنيد؟
گاهي پنجاه بار گاه دو سه بار. داستان هاي رئال را معمولا با چند بار بازنويسي تمام مي كنم اما داستان هاي ذهني و از اين دست را گاهي نصف موهاي سرم مي ريزد تا ساخته شود. البته خوشبختانه باز تك و توك در مي آيد Smile
ـ با كامپيوتر كار مي كنيد؟
طرح اوليه را روي كاغذ مي نويسم و بعد روي كامپيوتر مدام بازخواني و اصلاح مي كنم.
ـ جايگاه تجربه فردي در آثار شما كجاست؟
خيلي كم … بيش تر تجربه اجتماعي.
- بهترين داستان هاي تان را كدام مي دانيد؟
گاهي بيشتر آنها را دوست دارم، گاهي هم حالم از همه ي آنها به هم مي خورد. داستان "ابوطفيل" داستاني است كه فكر مي كنم در نوع خودش موفق است. مجموعه "دل بالش" هم فكر مي‌كنم خيلي در نوشته هاي ديگران تاثير گذار بود. در مورد مجموعه اخير هم فعلا نظري ندارم. اما فضاي پراضطراب و پر از تشويش آن ناراحتم مي كند . گاهي هم فكر مي كنم خواننده بيچاره چرا بايد اين همه خشونت را يك جا بخواند…
ـ از نظر زبان و محتوي.
ـ از نظر زبان: ابوطفيل و صندلي ها كف مي زنند كه به شعر نزديك مي شوند و از نظر محتوي شايد داستان هاي : شيشه ، پشت به در ورودي ، نوشا و ‌ دو شاخه گل براي داوود…
ـ به نظر مي رسد شما نسبت به نويسنده گان اين دوره پركارتر هستيد . روزي چند ساعت از وقتتان را به نوشتن اختصاص مي دهيد؟
ـ بيش تر پنج شنبه و جمعه كار مي كنم ولي ذهنم هميشه مشغول نوشتن است . ويروس و دغدغه نوشتن هميشه با من هست. البته دوست دارم يك روز بي توجه به نوشتن از فضاي پيرامونم از آدم ها از زندگي عادي، از نشستن دور هم و تخمه شكستن و اين جور چيزها لذت ببرم. نوشتن باعث شده كه بيش تر به همه چيز توجه كنم و اين اذيتم مي كند…
ـ مجموعه اي در دست چاپ داريد؟
بله. يك مجموعه داستان به نام "جاده" .
avatar
mohsen
مدیر کل
مدیر کل

تعداد پستها : 129
Age : 31
آدرس پستي : فیروزکوه
Registration date : 2008-04-10

خواندن مشخصات فردي http://www.mohsenseraj65.blogfa.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد